تبليغاتX
اتاقی از آن خود

"اگر می خواهی عاشق کسی شوی باید عشقت را بسازی و تا آخر عمرت مراقب آن دسیسه باشی که کسی خرابش نکند"

خجالت می کشم که بااین ظاهر ناامیدم با مردم مواجه می شوم و حرفهایم ریشه را می زند و دوباره صبح یکی را مثل خودم زهر مار کردم. همین طور هم شد. زنگ زد گفت وقتی رسیده خانه صدای آواز مردی را می شنیده که در آشپزخانه تنهایی آواز می خوانده. نشسته و پنجره را باز کرده و با روشن کردن اولین سیگار روزش زده زیر گریه.

نوشته شده توسط اتاق در ساعت 22:35 | لینک  | 

 

کف خانه ، سایه های تو در تو می روند و می آیند و موزیک سریالهای تلویزیون خم می شود تو تن سایه ها و خودش را تکرار می کند مثل سیمهای گیتار ، مثل ضرب طبل .

تک و توک با خودم حرف می زنم . دلم گرفته و توی سراشیبی فرو میروم و هنوز به انتها نرسیده حل می شوم توی گودی . گودی سیاه زمین تکراری.  دستهای ترک خورده و پوسیده ی اجدادم با بوی گس دود سیگار می رسد به دهانم. انگار تمام شده و دارم زور میزنم چشمانم را نبندم و این یک هفته ی طولانی را خوب نگاه کنم . یک هفته ی تمام برای دوباره نوازی زندگی ای که شروعش نکردم. می ترسم از کسی بپرسم که من مرده ام ؟ راستش را بیتا گفت : گفت تو وجود نداری . کسی نیست . همه اش خیال است یا بازسازی ذهن. ذهن من چه می سازد ؟ همه ی این سایه های بلند قد و افراشته در یک آپارتمان قدیمی .پاهایم تکان نمی خورد و می خواهم با فشار از گل و لای خلاصش کنم. توی جاده ی زرد زیر آفتاب با موهایی گندیده و بور شده . صدای باد هم نمی آید  دسته های علف در دور دست پیدا نیست و بی خودی منتظرم. پاییز نزدیک است. شانه هایش افتاده و کسی با قیافه ی بیکار بغلش کرده و دنبال گوشه ی اتاق می گردد و درست همانجاست که می فهمد حرفش ته کشیده  و فقط میفشارد گودی ستون فقرات را نرم و بی محتوا. دانه های انگشت از گیتار پایین می آید دانه دانه. دام ،دام، دام  یکنواخت و شب رسیده .

دستمالم را پیدا نمی کنم. روی میز جا گذاشتمش. اول عرق پیشانیم را پاک کردم بعد گوشه ی چشمم را. گذاشتمش همانجا . نباید خجالت می کشیدم. عرق پیشانی خودش خشک می شود ولی قطره ها سرازیر می شوند. گذاشتمش همانجا روی میز. بعد از اینکه شعر خواندم بلند شدم و یادم رفت هم چیزی بگویم و هم اینکه برش دارم . کنار نوار بلند پارچه ای آبی بود که پاهایم تکان خورد و یادم افتاد که باز چیزی را جا گذاشتم. کنار خیابان . سمت چپ رو به پایین . نزدیکیهای ظهر. گرمم بود . رفتم طرفش و فکر کردم برنگردم. همین طور بروم تا پایین .تا کنار جاده . دلم سوخت به حال شهر که اینهمه بزرگ شده و دیگر رویا ندارد . حال خیره گی افق دراز اینهمه اتوبان را ندارد . جاده ندارد. بچه که بودم از پشت بام خانمان چند راه می دیدم . یکیش بزرگ بود و بقیه راه باریک با تکه غباری در بالای سر و چرخ کهنه ای که از دور به نظر می رسید می رود . می رود همینطور بالا . بی صدا و مطمئن . برمی گردم سمت پارچه ها.آسمان،  از خودم خجالت کشیدم که پاهایم می رود پایین همانجا کنار نوارهای بلند و آویخته ی آبی که تکان می خوردند یکی در میان عقب به جلو . تکه های ابر،عرق کرده ام. جمع شده، سرم پایین است و انتظار زمین را می بیند . یک حجم آویزان . روان . زیر صدا ها، زیر ضرب طبل آرام می نوازد وگهگاه تکه چوبی روی بدنه بلندش قل می خورد و می گوید قیییییژ و نوک انگشت تمامش می کند. بوم .

آسمان زرد . زمین زرد ، دستهایم معلوم نیست چیزی نمانده زرد شوم. همرنگ افق. تمام میشوم. بی رنگ و محو. یک نقطه . یک نقطه در کف اتاق . سایه های بلند ایستاده، بی حواس . چیزی می نوازند. مثل یک قطعه با نواهای کش دار. خمیده . تمام شده و آویزان .دو چشم می شود یک نقطه در گوشه اتاق . حباب گل . تمام شد، سیاه شد .

نوشته شده توسط اتاق در ساعت 13:21 | لینک  | 

صدایش را نشناخت  . در عرض خیابان گم شده بود و سریع دنبال راه بازگشت می گشت . چپ یا راست ؟  توی بغضش قدمی زد و گفت تمام شد و تلفن را قطع کرد . گوشی را که گذاشت، برای بار هزارم فکر کرد می ترسد.  قصه بافی   موتورش را راه انداخت و با خودش قصه هایی می گفت از آن قصه هایی که هیچ کس باورش نمی شود و آخرسر توی سراشیبی خیابان ، آهسته با خودت زمزمه می کنی :

-  ای کاش ..ای کاش..

پشت پنجره خودش را می کوبید به جای انگشتها و داد می زد و کسی آنطرف تر توی راه باریک به فکر شام شبشان بود. حوصله ی پلو دم کردن نداشت.از مغازه ی سر کوچه خریدی می کرد و مثل عادت شبهای بعد از کار، سر هم بندی. صدای دادی شنید کمی مکث کرد اما برنگشت.اینبار بار آخر است . راهش را گرفت و با اولین تاکسی می فهمید سبزی آماده ی کوکو می خرد .تخم مرغ هم توی یخچال داشت . فقط دو تا . خیلی زود به جایی که باید    می رسید ،رسید . از وقتی خیابان را یک طرفه کرده بودند اوضاع بهتر بود .گرچه فرقی هم نمی کرد . اتوبوسها راهشان را کج نمی کردند  و مستقیم میان درختهای کج و کوله تکان تکان می خوردند. سرش را تکیه می داد به شیشه ی اتوبوس و بیشتر فکر می کرد. به چی ؟   امشب بیشتر می توانست به جای انگشتها  که انگار سالها روی همان پنجره که به سمت سنگریزه ها و آن راه باریک ، در نزدیکیهای خیابان، ماسیده بود فکر کند . توی آیینه که نگاه کرد دید چشمانش ورم کرده ، کتری هم آب نداشت ، هم سنگین بود. جرم گرفته.سبزی ها ی خرد شده را توی ظرف ریخت. از حوصله ی مادرش هم خارج بود که دوباره دستی به این سبزی هایی که اینقدر درشت خرد شده اند بکشد. مربع و یخ زده.

مادرش هم جوان بود ، شاید در حوالی پنجاه سالگی . صبح ها توی خانه چرخی می زد و سرش را توی پرز قالی ها قایم می کرد تا حرفهای دلش پخش نشود و هر چه گرد و خاک این زندگی است یکجا ببلعد ، اما ظهر زودتر می رسید و فکر آینده  را می کرد .مجبور می شد برای اینکه هیکلش به هم نریزد ساعتها جلوی تلویزیون بنشیند و بدون اینکه کسی ببیند دستش را توی ظرف آجیل دنبال بلیط بخت آزمایی می چرخاند  و فقط برای لحظاتی غایب می شد و این شانس را داشت که یک دانه بادام درشت و نه تلخ دوباره حاضری بزند. اما شانه های قشنگی داشت . یک جور سفید و سر پا .  بر عکس چشمهایش. افتاده  با دو خط باریک. مثل عقربه های ساعت .چرتش می گرفت ولی پرده های دم عصر جانش را به لبش می رساندند .پرده هایی با برگ گل خرزهره  . می رفت بالا تا نزدیک سقف . می رفت بیرون پشت پنجره ، بی اعتماد . بالای آسمان ، ترسو و می چرخید و برمیگشت پایین تا روی بالشهای روی تخت . تیره. یک جور سبز حنایی.  در اتاق را می بست و فرار می کرد .منتظر می شد . با یک روسری سیاه پشت در. روی دسته ی مبل می نشست و به کفشهایش که  می گذاشت جلوی پاهایش نگاه می کرد و گوشش را می خواباند توی راهرو  تا وقتی که زن همسایه می خواست برود پی نوه ی دختری ،روسری سیاهش را گره  می زد مثل هنرپیشه ی سریالهای ظهر. یاد چشمهایش افتاد . عقربه های ساعت .پنج عصر نشده بود. میرفت توی حیاط مزاحم وقت همسایه اش می شد که سنش بیشتر بود و همیشه ی خدا هم دیرش بود ، فقط امروز زودتر خودش را به حیاط رسانده بود تا باغچه را آب بدهد و حوصله ی این بازیها ی همسایه ی سیاه پوشش را نداشت که هروز بهانه می کند.   توی دلش می خواست قبل از اینکه برود دم مدرسه ی نوه اش سرش را برگرداند و به همسایه سیاه پوشش در گوشه حیاط چیزی بگوید . چاق شده بود. مات و کمرنگ . زنگ زده. اما تا در حیاط را باز می کرد جانش تمام می شد و نمی گفت :

  - اینطورنکن ، گم میشی ها!

خانم همسایه دیرش شده بود، باید تا یک ربع دیگر جلوی مدرسه حاضر می شد . نوه هفت ساله ی دختری مقنعه اش را از سرش می کشید و یکبند می گفت گرسنه است و دستهای چرک و کوچکش را می مالید به شمشاد های کنار پیاده رو . برگهای ترک خورده و بدون ریشه. سرازیر شده توی راه باریک. بین مدرسه و خانه.  خانم همسایه چاره ای نداشت که گوش کند و دست نوه اش را محکم بکشد که زودتر جلویش غذا بگذارد . توی راه برگشت، بین درختها یاد حرف چند روز پیشش افتاد که به کسی گفته بود خسته شده از بس غذای مانده خورده و منتظر است دختر و نوه اش زودتر بروند تا وقتی پیدا کند برای خودش غذا درست کند . دخترش تا دیر وقت سر کار می ماند و غذا روی اجاق ته می گرفت ، وقتی هم می آمد، به رسم شرکت بازرگانی ای که تویش کارمی کرد همیشه سیر بود . بی منت چند قاشقی می خورد و بلافاصله دسته ی قاشقش را نگاه می کرد. نقره ای بود وبرق می زند. نور چراغ بالای میز چرخ می زد و می افتاد  توی گودی فلزی . می پرید بیرون توی صورت خودش. چشمش را می زد و سیر می شد.  دست دخترش  را می گرفت تا بروند خانه شان وفقط شب را بخوابند. خانه ای در همان حوالی شاید دو سه کوچه بالاتر . کنار چنار ها و دود غلیظ بزرگراه .خانم همسایه زیر گاز را خاموش می کرد و غذا می ماند برای فردا ناهارش تا دوباره گرمش کند وتجربه ی این همه سال خانه داری پشتش را  می چسبید و نمی گذاشت غذا را بگذارد برای گربه ها و حداقل فردا ناهار را مهمان خودش باشد .فقط یک بشقاب باقالی پلو با مرغ. زعفران دم کرده. چای بابونه . شیرینی کرمانی . دستمال سفره های گلدوزی شده.  در یخچال را بست .خانم همسایه یادش افتاد امروز هم نشد باغچه را آب بدهد. نوه ی دختری می نالید که امشب هم نمی رود خانه شان  و مادر خسته اش مدام اصرار می کند که بیا برویم خانه ی خودمان . دختر بچه توی دامن مادر بزرگش قایم شد و باز گفت نه،  "مامانی منو فردا می بره دم مدرسه."   مادر خسته رویش را برگرداند و روسریش را کشید سرش و آهسته گفت :

- آخه دلم برات تنگ می شه !

 واقعا دلش تنگ شده بود . یک هفته ی کامل می شد که شبها را خانه نیامده بود و پیش مادر بزرگش مانده بود. اتاقش دیگر بوی پاک کن نمی داد . بوی هیچ چیز. آخرین بار ترسیده بود و توی خواب خودش را خیس کرده بود .خودش هم ترسیده بود نه برای شاش بچه ، فکر می کرد باخته است و مجبور است لای این همه ملافه ی نجس وا بدهد و به دختر هفت ساله اش همه چیز را بگوید ولی خودش را نگه داشته بود و دخترش را توی تخت خودشان خوابانده بود .روی ملافه های سفید  و با چراغ خاموش، توی حمام حوله را گاز می گرفت و گریه می کرد . قرار بود بروند و فهمیده بود شوهرش دیگر آنسوی آب منتظرشان نیست .هوایی شده یا زده زیر همه چیز. هر چه پشت تلفن پافشاری می کرد صدای شوهرش را نمی شنید ، صدای خیابان می آمد و بوق ممتد . تکرار شدنی و سر راست. خیلی نمانده بود که بلیط هواپیما رزرو کند . خانه را هم پس      می داد و دست دختر هفت ساله را می گرفت و می رفت و بعد از یکی دو    هفته به مادرش زنگ می زد و داستان سرنوشت غم انگیزش را این طور تعریف می کرد که شوهر بیچاره اش چه زجری کشید ولی بالاخره بعد از هفت ساعت و بیست دقیقه که توی بخش مراقبتهای ویژه بستری بود، جان داد .فقط یک پرستار بالا سرش بود و من توی راهرو با نور سفید قدم میزدم.  لابد همان لحظه خودش هم باورش می شد و پشت تلفن دوباره گریه می کرد و با مادرش می گفتند :

- قسمت..قسمت...

تلفن را قطع می کرد و با دخترش توی خیابان های جدید آنطرف ها قدم می زدنددخترش دست کوچکش را توی هوا می چرخاند. توی باد سرد ماشینهای خیابان . تند و مرموز. و خودش  سعی می کرد توی چهره های مردم دنبال نشانی های قدیم نگردد تا مجبور نباشد توضیحی بدهد ، توضیحی بخواهد .

مثل اینکه نزدیکی های صبح بود و چراغهای کوچه خوابشان می گرفت . هنوز نای خوابیدن نداشت ومی خواست پشت کند به پنجره و توی سراشیبی صندلی باز فکر کند . اگر می خوابید فردا تا چشمش باز می شد می فهمید که چه به سرش آمده و دوباره یاد خیابان جلوی خانه اش می افتاد.  صدایی که دیگر نمی رسید. رفت تا چیزی بخورد . تکه ای کوکوی سبزی مانده توی یخچال بود ولی بوی پنیر می داد . در یخچال را بست و فکر کرد نمی خوابد تا هوا روشن شود و برود بازار خرید کند .تکه کاغذی برداشت واسمها را یادداشت کرد و جلوی هر اسم ، هدیه ای که فکرش را می کرد. لوازم التحریر،مداد آرایش، یکساقه ی  برگ آلوئه ورا و شاید یک گلدان سرامیک خردلی ...مهمانی می داد؟  پشیمان شد ،شاید یک لحظه فکر کرد که تن بدهد و بخوابد و دیگر فکر هیچ چیز را نکند و خیلی اتفاقی، دیرتر که از خواب بلند شد، نزدیکیهای ظهر .یاد انگشتهای روی شیشه نباشد . بی خودی توی خودش راه رفته بود و آنهمه پشت شیشه نعره کشیده بود و سرش را چرخانده بود . تمام شد. دستمالی برداشت و رفت سوی پرده و کنارش زد و شروع کرد جای انگشتهایش را پاک کرد . انگشت اشاره ، کشیده و چرب . خم می شد تا پایین. نشست پای پنجره چشمانش گرم شد ، بخار شد .چشمانی که توی یک راه باریک محو می شد . بی صدا.

 

نوشته شده توسط اتاق در ساعت 0:26 | لینک  | 

میتوان با هر فشار هرزه ی دستی

بی سبب فریاد کرد و گفت:

آه من بسیار خوشبختم.

 

یا

 

گاه آنکه ما را به حقیقت می رساند خود از آن عاری است     

زیرا تنها حقیقت است که رهایی می بخشد .
نوشته شده توسط اتاق در ساعت 17:25 | لینک  | 

نخهای تو در تو . سبز و کرم . یکی در میان زیتونی . تیره و روشن . ساعت یازده صبح بود . زیر پرده روی کاناپه . افتاده بودم . صدای رادیو می آمد و خبر از حرف بود . حرفهای دو پهلو و با صدایی نازک و پشت لبهایی کم عرض. همینطور می گفت . شنیده بود توی خیابانی وسط های شهر دود بالا رفته . رفته تا وسط میدان . کدر شده و جمعیت با نگاهی مغموم در گذرند. کنار گلدانهای خردلی و مغازه ی لباس زیر زنانه فروشی. همانجایی که زنی می ایستد همیشه . با یک ساعت نقره ای توی دست راستش . موهای سپیدی دارد. نگاه می کند ادامه ی خط عابر را . آنطرف تر که مرد ها با کت و شلوار می گذرند و نگاه غایبی دارند زیر دود خیابان یا چشمهای پف کرده. منتظر است همیشه . من ندیدمش. شاید این روزها دیگر مرده باشد ،همانجا کنار خیابان. یکبار توی اتوبوس بودم با ارتفاع یک متر و نیم از بالا سرش گذشتم. پیرمردی زد روی شانه ام. داستانش را گفت و سرش را کرد توی روزنامه با کلمه های بهم ریخته از تکان و قوس بی جای خیابان. جلو می رفت . می لرزید   پیرزن بیچاره قراری داشت هر روز ساعت پنج بعد از ظهر. نمی آمد . حتی از آنطرف خیابان هم کسی صدایش نمی کرد. می گفتند این آخری ها چشمانش سفید شده بود از بس که زل زده بود. با دست راستش و آن حلقه ی بزرگ نقره ای که دست راستش بود و درشت رویش نوشته بود پنج . نگاه می کرد با دامن چهار خانه. دختر چهارده ساله . توی کوچه می دود . چشمش می افتد به درخت به پسر ها ،به گردنها . می چرخد. بر می گردد خانه. می خورد زمین. دامنش ریش ریش می شود. چینش ولو می شود توی دستش. سرش را می چرخاند. می شود بیست و چهار سال . می رود توی کوچه . دامن چهار خانه . دختر بیست و چهار ساله. عاشق می شود. چشمانش نازک با یک نوار صورتی . خانمی حرف پیر مرد را از سر گرفت. نشته توی چادر سیاهش . گلهای ساتن روی رانهایش برق میزنند . از نور چراغهای خیابان . رو به جلو تند و لرزان. سرش را می پیچاند لای پارچه . می گفت اسمش انیس بود . مرد گفت انسیه . جوابش را نداد . بچه که بود دیده بودش . هر روز سر ساعت پنج . کنار خطهای عابر پیاده . نرسیده به میدان . پشت حلقه های موازی و سرگردان دود اتوبوسها . نزدیک زمین در نیم متری آسفالتها. مادرش می بردش تا سر میدان . دستش را می گرفت و می چسباندش به پهلویش. همانجا . همان روزها . از بغلش می گذشت .دست راستش جلوتر بود. حلقه ی نقره ای را با یک نخ کاموا بسته بود به مچ دستش. نخهای پشمی. زیتونی ، سبز تیره ، گره خورده توی هم . دایره مدور مچ را می چرخیدند ، توی هم.   چشمش را نمیدید. پهلوهای مادرش پرتش می کرد به جلو، روی سنگفرش ها . انیس بر نمی گشت . حتی وقی پشت سرش شعر می خواند با صدای بلند .  جیغ می زد ، پروانه ، کوهستان . گلهای روی شالیزار. برنمی گشت. انیس افتاده بود روی خطهای سفید عابر و تکان نمی خورد . پاها تند تند از رویش می گذشتند می افتادند عقب و جلو . کفشهای چرمی و بند دار. کشی . بدون پاشنه و قرمز. همه مد روز بودند . دور میدان پر بود از کفاشی . ویترینهای دراز  و شیشه ای. کسی دلش می سوخت که پاهایش کبود می شد و یک کاسه آب پایین پاهایش.. برگشتم روی صورت خانم .

- زیبا بود؟

 زیبا هم بود . صورت سفید . گونه های سفت و استخوانی. چشمانش نقش داشت . سیاه نبود، یک جور خرمایی. کم مژه و بی حال . اما ثابت. نگاه می کرد پشت خطها را ،پشت بیست خط سفید موازی را فقط یک ساعت .  پنج می رسید و رفتنش را کسی نمی دید. مجسمه ی انیس کنار خیابان . تندیس یک ساعته با دامنی چهارخانه و ریش ریش. خانم سیاه پوش دیده بودش . سالها بعد همانجا ،وقتی که از مدرسه بر می گشت. از پشت شیشه های اتوبوس . از پشت خطهای انگشتان دراز و کشیده شده روی شیشه . از پشت قطره های باران خشک شده. اتوبوس می لرزید و مرد دوباره گفت: انسیه.

زیر پرده روی کاناپه ی دو نفره. بوی تابستان تمام شد . اخبار نگفت . خودم فهمیدم. بوی کولر نمی آمد تکراری شده روزهایش و چیزی به آخرش نمانده . یک تابستان طولانی بهتر است یا پاییز. گرما درد آور است . می خراشد . جنون می دود توی خون و گرمش می کند و می جهد بالا توی سر . مثل بلندی های اوایل صبح در کوه. خاکستری های نیمه روشن در نزدیکیهای قله . سبک. جنون آور و سراشیبی توی هوا. سرگردانی بین قله و زمین . بین باد خنک کوه با چشمهای بسته بدون صدای فریادی که از درد بلند می شود. اخبار تمام نمی شود . صدای چرخ خیاطی می آید . می دوزد پشت سر هم . یکی سبز یکی خاکستری. روی متقال های سفید . افتاده بودم روی کاناپه گره خورده با نخهای کلفت زیتونی و کرم . یکی در میان و تو در تو. سوار اتوبوس شوم  و بروم تا میدان فردوسی. بر می گردم عقب . نرسیده به میدان کنار خطهای عابر . هنوز سفیدند . هنوز پر رنگ . چرک و  تابستانی . پاهای سنگین و شلوغ نظمش را به هم می ریزند .       

 - نمی آید ؟ چقدر مانده تا پنج عصر ؟

ساعتم جا مانده کنار آینه  و زیر سیگاری. کمی دورتر از چرخ خیاطی . در را می بندم و میدوم تا ایستگاه . کوه را بگیرم بروم بالا یا سراشیبی خیابان تا میدان فردوسی را . می نشینم پشت شیشه های اتوبوس . پشت انگشتها. چیزی تا عصر نمانده اما تا پاییز خیلی. دست راستم را می چرخانم. حلقه ی نقره ای مسدود . می بینمش . گرد می شود . بزرگ و بزرگتر. دستم را می سوزاند. تند می چرخد و مچ دستم صورتی می شود . کبود . تیره مثل تیغه ی براق دور می زند و جلو می رود. سبک و روان. مردی کنار دستم نشسته و صفحه ی اخبار می خواند . غرق شده توی خطهای کوتاه . می میرد . می ماند ؟

-  دست کسی قطع شده آقا ؟ نگاهم نمی کند و لبهایش تکان خفیفی می خورد . لب بالایی می افتد روی پایینی  و حرف راستی می زند. پشت هم نشسته ایم و خیابان خلوت تر شده. اخبار قبل از اینکه تمام شود یکبار دیگر گفت که دود بالا رفته  تا وسطهای میدان . اتوبوس خیابان را می درد . مستقیم  با خطهایی کشدار. جلو می رود . شانه هایمان می لرزد . تا میدان چیزی نمانده.

نوشته شده توسط اتاق در ساعت 17:39 | لینک  | 

سخت عاشقم . امروز نزدیکیهای جمعه است و احساس می کنم تنم دارد فرو می ریزید . سمتش را نمی دانم . هدفش را نمی دانم. همینطور درونم می خزد یک اسم تکراری را تکرار می کند . بر می گردد بالا  و نگاه می کند به لبهایم. . تکان نمی خورد . می ترسد از گفتن و تکرار این اسم تکراری . این تن تکراری . سرم را باز می چرخانم . پوستم زرد می شود و می رود دوباره سمت پایین. میان کوچه!  توی خانه اسباب کشی هم نداریم که با خودم مرور کنم که آخرین بار کی بود. فقط منتظرم تا شنبه برسد . ساعت نه صبح. دارم آرزو می کنم که جایی دعوت شوم تا حسابی گریه کنم . به نظرم دو سال و شش ماه می شود که دلم می خواهد برای این فصل بی محصول گریه کنم. مثل همه ی تابستانهایی که گذشت و سعی کردم تا دانه هایم را دانه دانه کف دستم بگیرم و کمی نزدیک دهانم چیزی را برایش زمزمه کنم بعد بگذارمشان زیر خاک . آن پایین ها دوباره می خزد به چپ و راست. انگار زنجیرش کرده ،همین خاک بی محصول ، خاک بی نشان. نمی زند بیرون و ایستاده ام وسط این مزرعه ی بزرگ و منتظرم که شاید فردا که دوباره خورشیدی زاییده شد . چشمم چیزی ببیند. تنها هستم. خودم دنبال خودم می گردم  و شکایت های زیادی دارم از روزهایی که می آید . می خواهم همه چیز را یک مهر سکوت بگذارم بر دهانش تا فقط یک چیز را ثابت کنم. درد بس است. خوشحالیم توی راه قدیمی جا ماند. حوالی بعد از ظهر در روزهای آخر زمستان. لباس زیادی تنم نبود . سرم پایین بود و با قدمهایی که توی کوچه ی خلوت می زدم فکری داشتم. یک جور ستایش . یک صورت جلوی چشمانم ظاهر شده بود که طاقتم می داد برای همه چیز. انتهای گودی دستهایم گرم شده بود و آماده شده بود تا همه چیز را فراموش کند. خیال می کردم و جلو می رفتم . از همه چیز بالاتر بودم. مثل یک روز آفتابی . عاشق بودم. مثل دو سال و شش ماه پیش. هنوز به خیابان نرسیده بودم که دلم به من گفت گریه کن. چشمانم خیس شد و چه زود کوچه به خیابان می رسد و نگاه مردم که در امتداد سرهای یک دیگر چشمهای همدیگر را دنبال می کنند . خیابان بوی خوبی میداد . مثل یک جور بوی خوب سیگار که همینطور در هوا پخش می شد . مثل بوی آدمهایی که خوشحالند و با صورتهایی براق می آیند توی خیابان تا دل انسانها را ببرند و یادآوری کنند که تنهایی همیشه هست . برق صورتشان می افتاد توی صورتها و کسی می مرد و کسی درد می کشید و کسی هم همینطور محو یک لحظه از تاریخ زمستان می ایستد در انتهای یک کوچه که به خیابان میریزد و فقط نگاه می کند. چه لحظاتی که همینطور با خیال یک کوچه و زمستانش گذشت . من ماندم همانجا و همه ی دانه ها را توی راه به زمین ریختم و حواسم نبود که این باغ را چه زود به همان زمستان یا پاییز قبلش، فرقی نمی کند. فروختم. احساس می کنم سخت عاشقم  و هستم . دوستم می گفت . یک روز ببوسو بگذارش توی کشو. نفس تنگی و دلم را می اندازم پایین و می گویم ما همه ی آدمها چقدر ظالمیم . برمی گردم خانه و تکرار می کنم. می خواهم همه ی کوچه ها را به هم بدوزم و تمام نشود و صبح، برنگردد از سفر. یک عبور گیج در نیمه شب.  آدمها در هم تنیده می شوند و همه چیز در یک دایره ی تو در تو تکرار می شود  و یک بهانه در نیمه شب همراهمان می شود. بهانه ای برای دوست داشتن و سر کردن تمام لحظه های شب ،دست در دست . کسی می گوید دستهایت را دوست دارم و کسی می فشارد انگشتهای کبود و یخ زده را. راه تمام نمی شود و صدای آدمها در کوچه بالا می رود و کسی پشت درختهای کوچه ای در پشت همین کوچه،  انگار چیزی می نوازد. می خواهم خبری بدهم. به دوردستها. به همان زمستانی که ترسید و رفت. روی اطلاعیه های پوسیده روی دیوار چیزی می نویسم. شاید از پیچ که گذشم . صورت تو برگردد و سمت غرب را پیش گرفت . درست مخالف من. یک حقیقت کامل  و بدون شرم ساری. حرف از روز است و من بیهوده ادامه تکه های دوخته شده ی این کوچه را می گیرم و توی گوشم کسی نفسی را زمزمه می کند. خیال می کنم. خاموش ادامه می دهم. مردگان روی یک خط ثابت  همراهم می شوند و بوق ماشین فرسوده ی پلیس دنبالم می کند و صورتم را نگاه می کند . دنبال یک پاسخ بیهوده می گردد و خودش از نیاز تکراریش خجالت می کشد و ادامه را می گیرد و می رود پایین . آن پایین ها . دلم می خواهد دسته ای گیاه را در دستم نگه می داشتم و با صدای دور شدن شب هوای اطرافم را خنک می کرد . مثل یک سرود .سرود ی برای لحظه های خداحافظی توی آخرین خیابان . خیابانی که مرا یاد یک زمستان می اندازد . زمستانی که توی یک برگ از کتاب بود. کتابی با جلد خورده شده و رنگهای قرمز مرموز. یک خیابان با تکه نوری ثابت توی پراگ.

انگار سخت عاشقم و تکه ی آخر این کوچه را تا می کنم و می اندازم درون کیفم. می گذارم بماند برای زمستانی که در راه است . زمستان با دیوارهای بلند کوچه هایش و اعلامیه های تکراری مرگ که روی دیوار می پوسد و هر روز از کنارش رد می شوم و می گویم صبح بخیر آقا ، شب به خیر خانم. چیزی   می نویسم روی همان آگهی های مرگ. پر رنگ . درشت . آبی : سخت عاشقم آقا ،سخت عاشقم خانم .

نوشته شده توسط اتاق در ساعت 13:36 | لینک  | 

 

 

- مادرم دوستی دارد

برایش نوشته بود:

 پنجشنبه ی دوست داشتنی ، بدون اینکه اسمم را صدا کنی.

ده تیر / میدان چیذر

نوشته شده توسط اتاق در ساعت 17:41 | لینک  | 

 

 

 

                                                         شبهای متوالی

                                                           پر از چراغ

            یکی روشن یکی خاموش

نوشته شده توسط اتاق در ساعت 17:26 | لینک  | 

 

 

 

پوست انداختن

نوشته شده توسط اتاق در ساعت 15:19 | لینک  | 

هر شب کابوس می بینم. پریسا می گفت آدمیزاد اول با خواب و رویا می فهمد که اتفاقی افتاده . چه اتفاقی افتاده ؟ همه چیز که مثل سابق است. مانده ام همانطوری توی هوا . همانطوری چیزهایی برای خودم ساخته ام . درست مثل قبل فرقی نکرده. حالم از بدتر هم می شود؟

پسر دست راستش را گذاشته بود روی فرمان و سرش را تکیه داده بود به در. چاووشی توی بلند گوها داد می زد. تنهاترین من ، تنها سفر نکن.  تند می رفت و هر کسی  که از بغلش رد می شد و دست تکان نمیداد برای ماشینش که سوار شود فحش می داد

- جاکش ...س ننه !

نشسته بودم پشت سرش و دوست داشتم زودتر برسم تا نمردم. اصلا دلم نمی خواست توی تاکسی بمیرم  آنهم با این پسر . حتما تا وقتی آمبولانس پیدایمان کند می خواهد بیافتد روی پای من و یک ساعتی زیر و روی دنیا را بگوید

- جاکش ...س ننه ! . دو هزاری تومنی ام را در آوردم بیرون . توی کیفم را خوب نگاه کردم . چیزی نمانده بود دیگر. باید می رسیدم خانه. با همین دو هزار تومن. شک کردم. گفتم این پسره لاته اگه بقیه ی پولم را پس نده چیکار کنم این موقع شب. چاره ای نبود جز اینکه امتحان کنم. پول را دادم و پیاده شدم. هیچ برنگشت نگاهم کند. پول را گذاشت توی داشبورت و گازش را گرفت و رفت. دنبالش دویدم. داد زدم بقیه پولم را بده پدر سگ. اما کاری نداشت به صدای من. همینطور رفت. مردم هم نگاهم نکردند و نه دنباله ماشین او را گرفتند همینطور توی خودشان می رفتند سمت خانه هاشان. من هم باید بر می گشتم خانه. یک بلیط مترو داشتم که می توانست نجاتم دهد. ساعت از ده و ربع هم گذشته بود و به مترو نمی رسیدم . چه کنم. سمیرا خانه شان نزدیک بود. بروم پول قرض کنم؟ نه! رو این کارها را ندارم و همینجوری هم نزدیک بیست تومن بدهکارش هستم. چه کنم. پیاده بروم . این همه راه را. از آریا شهر تا قلهک . فکر کنم نرسم دست آخر. تلفن می کنم به هومن . کجایی؟ مرموز جواب می دهد. هیچوقت دوست ندارد بگوید چکار می کند و کجاست. دوباره گفتم کجایی؟ داد زد توی گوشی که می خواهی چکار؟ گفتم بیا دنبالم. گفت : نزدیکم. آمد دنبالم. نشستم توی ماشین. احساس بدی داشتم. همه چیز را همین طور پشت سر هم می بازم و انگار حواسم هم نیست . امیدوار بودم هومن نپرسد چرا به من زدی؟ خجالت می کشم بگویم که دو هزار تومنی ام را دزدیدند و پول نداشتم بروم خانه. حتما می گفت . حتما یک چیزی می گفت تا زندگی ام را مسخره کند و باز بگوید غلط است این قرتی بازی ها. هنوز مطمئن نیستم که چقدرش غلط است . توی دلم دلداری می دهم که روزی   همه ی این ها تمام می شود و از این قرتی بازی هایم پول در می آورم و  اینقدر سخت نمی گذرد. مامان می گوید با یه قرون دو زار نمی شه. فردا که سنت رفت بالا و پول دوا دکترت را نداشتی چی؟ پول یه شب مهمونی دادنو نداشتی چی؟ یه کاری بکن بعد بلند می شود و از اتاق می رود بیرون . چشمانم را بسته نگه می دارم تا برسیم . اصلا نمی خواهم با هومن حرف بزنم. وقتی رسیدیم می گویم ممنون که آمدی دنبالم . دلم می خواهد به چیزهای دیگری فکر کنم و آن پسر راننده و تنهاترین من را فراموش کنم . تنهاترین من  کجاست . مثل خودم توی هواست یا افتاده توی اتاقی و خیالش است که دیگر تمام شد  . توی خواب ها می روم به هر سمتی و مدام می دوم و آدمها دوره ام می کنند . نشستی جلوی چشمم و می خواهی بگویی که اصلا هم تنها نیستی و بروم  یک فکری به حال خودم بکنم. این ها را می فهمم . می نشینی پشت سرم و خودت هم تایید می کنی. اشکم پشت چشمم جمع می شود و این یکی را اجازه نمی دهم جلوی تو بریزد روی زمین. رنجیده ام حسابی. از خودم و تو و انگشتهایی با ناخنهای از ته گرفته . از اینکه کمتر حرف می زنی و حتی دیگر نمی بینمت. از اینکه هر چه می گویم دنبال دلیلی . شاید حق با تو است . دلیلش مهم است. و   می خواهیم خیلی فهمیده از دنیا برویم .

نمی رسیم. صدای ضبط ماشین تا می تواند بالاست و حوصله ام را سر می برد اما چیزی نمی گویم و همین طور سرم را می گذارم روی پشتی صندلی و هیچ چیز نمی گویم. ماشینها را نگاه می کنم و تمام هم نمی شوند. می خواستم ببینم چند تا از ماشینهای امروز مجبور شدند دو هزار تومن دزدی کنند تا شب تمام شود و احساس کنند کاری کرده اند.  هوا هم گرم است و دلم می خواهد به کسی فحش بدهم.

- ................!!!!
نوشته شده توسط اتاق در ساعت 15:19 | لینک  |